|
|
|
|
|
پدر بزرگم رفت و از او ماند یک دنیا خاطره خوب و چه چیزها که از او نیاموختم در حیاتش و چه بسیار که از او آموختم در پروازش. و این از نوشته های او -که گر چه شادتر هم داشت و پر امید تر اما این را به دل غمگینم نزدیکتر یافتم. التماس فاتحه به روحش که بزرگ بود و دو قدم مانده به صبح منزل داشت. شعر گفته های هادی از کجروی روزگار عجائب روزها و روزگاری است عجائب زندگی و رهرماری است ره و رسم وفا گردید مهمل درخت دوستی گردید حنظل ثبات و عهد و پیمانی نباشد صفا و رحم و ایمانی نباشد زن و فرزند و اقوام و عشیره عمو و خاله و جد و نبیره همه فرزند ابن الوقت باشند به روز سخت دفع الوقت باشند ترا تا سفره نان در کیسه پول است وجودت کیمیا قولت قبول است ولیکن گر تهی دست و فقیری به حکم عقل باید گوشه گیری فلاطون گر شوی با جیب خالی ترا گویند مردم لا ابالی بلی رسم زمانه این چنین است چنین بوده است و تا باقیست اینست سرای نیکی و پاداش الفت نکوهش باشد و طعن و ملامت الهی خط خطی کردم هر آنچه کرده ام بی ربط کردم تو دانایی و علم الغیوبی تو ستاری و ستارالعبوبی تو ای هادی نظر کن روزگارت ببین بر حال و بر احوال زارت |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 26 مرداد1387ساعت 12:23 توسط گواه
|
|
||
|
|
|
|
|
این پست را به یک دلیل متفاوت می نویسم.دلیلی که کمتر انگیزه وبلاگ نویسی قرار می گیرد.این پست برای ان است که بگویم در سالروز میلادم: من خوشبختم! می دانم که گرسنگی و فقر آفت بسیاری از هم نوعان من است.می دانم که هیولای جنگ همچنان قربانی می گیرد .می دانم که هر روز آزادی و آزادیخواهی به مسلخ می رود .می دانم که سوء مدیریتها فرصت های بسیاری را از تباه می کند.می دانم که دریاچه ارومیه خشک شده می دانم که رطوبت سد سیوند به آرامگاه کوروش کبیر رسیده می دانم که جنگل ها پاک تراشی می شوند می دانم که هر روز و هر روز حیوانات مخلوقات بی زبان خدا به جرم خوشمزگی و نجاست و سرگرمی شکنجه می شوند وقتل عام می شوند.می دانم همه را می دانم اما این پست برای اعلام خوشبختی است. برای انکه بگویم من خوشبختم که بزرگ شده ام اما آرزوهایم کوچک نشده اند.خوشبختم که آرزو هایی دارم برای خودم و برای جهانم و ایمان دارم اگر آرزو هایم را رها نکنم و با پوشش منطق در روزمرگی غرق نشوم روزگاری نه چندان دور به آنها خواهم رسید. من خوشبختم کسانی را دارم که می دانم دوستم دارند .مرا با همه کم ها و زیادی هایم.با خوبی ها و بدیهایم با همه رویاهایم.مرا دوست دارند خودم را .حتی اگر چهره ای نداشته باشم .حتی اگر فقیر باشم.حتی اگر زندگی نباتی داشته باشم دوستم دارند و مرا می پذیرندو یاریم می دهند .می دانم که هستند برای یاریم حتی اگر تنها آغوشی برای گریستن باشند و یا لبی برای با هم خندیدن. من خوشبختم که خدایی دارم مهربان و بخشنده .خدایی مخصوص خودم .خدایی که با صبوری پروردگارم است و گوشه یی انتظار می کشد حتی وقتی عصیان می کنم . خدایی که بی قراریهای شادمانه ام را می پذیرد و اضطراب های غم الودم را بی آن که به تکفیرم حکم کند بی آنکه بارانش را و افتابش را و سبزیش را و قلبهای مهربان بندگانش را از من دریغ کند. من خوشبختم.این نوشته گواهی است بر احساس عمیق خوب و زیبا انگاشتن دنیا .حتی اگر دنیای سرد و بی روح باشد.من خوشبختم و رسالت من در این دنیا نه در بدبختی زیستن است و نه از غم پلشتی ها افسرده شدن.من ملزم به شاد بودنم .من ملزم به بهره بردنم از هر آنچه دارم .من ملزم به خندیدنم به هر آنچه ندارم.که اگر این نکنم مدیونم به خودم و به همه آنها که می توانستم یاریشان کنم اگر روحیه و توان خود را تحلیل نمی بردم. و این یک قطعنامه برای شب میلادم: امسال خوشبخت خواهم بود. خوشبختی حق من است و وظیفه ام.تنها زمانی می توانم رنجی از جهانیان از آدم و حیوان و نبات بکاهم که ابتدا خود خوشبخت باشم و راضی. امسال رسالت من خوشبخت بودن است برای خودم و برای دیگران! اگر یادم رفت -به یادم بیاورید! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 3:19 توسط گواه
|
|
||
|
|
|
|
|
ای زن، تو ای همراهم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 1:35 توسط گواه
|
|
||
|
|
|
|
|
کودکی ۵ ساله روبرویم نشست و تندو تند با لحنی کودکانه خواند:
یه توپ دارم قلقلیه سرخ و سفیدو سبزه می زنم زمین هوا می ره نمی دونی تا کجا می ره توپ خوبم کجا می ری ؟ به جنگ آمریکا می ری! بوی گند جنگ می آید.و من به آینده همه کودکان ۵ ساله می اندیشم به جوانی های تباه شده. به زنان بی حرمت شده و به مردان بی حال و بی اینده و به تمامی آرزوهای پر پر شده. جنگ شوخی تلخی است تکرارش نکنیم! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1387ساعت 13:20 توسط گواه
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387ساعت 0:12 توسط گواه
|
|
||
|
|
|
|
|
خیلی درسها را از او آموختم خیلی را هم نه.و بزرگترینشان غلبه بر "گفتگوی درون". همیشه منعم کرده از کشمکش های درونی .اما هنوز نمی توانم و نمی دانم راهش چیست.ای کاش می توانستم یک لحظه می توانستم رها شوم . نعمتی است غرق شدن در شادی ها بی آنکه به ابتذالش فکر کنی.نعمتی است لذت بردن بی آنکه به فنا و بقایش بیندیشی .نعمتی است غمگین بودن بی آنکه به فرج بعد آن فکر کنی.در حال بودن نعمتی است.حس کردن هر چیز با تمام وجود با حضور کامل . و چه دشوار است نداشتن "گفتگوی درونی" و دشوارتر است فهم تفاوت میان "نفهمیدن و "بی تفاوتی" و نداشتن"گفتگوی درونی"! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 11:0 توسط گواه
|
|
||
|
|
|
|
|
در گند ترین شرایط ممکنم.اوضاع وطنم و هم وطنانم که "یکی داستان است پر از آب چشم".یک مشکل خیلی خیلی بزرگ برای عزیز دلم ایجاد شده .سهل انگاری کسی ۳ ماه زندگیم را عقب انداخته.در پروژه ای مشغول شدم که هیچ سنخیتی با من و باورهایم ندارد .از دوستی رودست خوردم و هنوز گیجم... هیچ توضیحی برای حالتم ندارم حتی برای خودم.اما باور کنید شادم !عجیب است که برخلاف ۱۰ سال قبل دوره های افسردگی به سراغم نیامده.و عجیب است که همه چیز را گذرا می بینم و کلاسی برای آموختن ! بیش از هر زمان شاکرم.بی دلیل شادم و بی باده مست! من شادم که محیطی نامانوس و انسانهایی مخالف و متفاوت را تجربه می کنم. من شادم که فرصت مدیریت بحران را دارم. من شادم که تجربه خیانت دوستی را دارم تا از این پس قدر همدلی و صداقت را بیشتر بدانم. من شادم که "ضرورت صبر"را تجربه می کنم. من شادم که فرصت تجربه کردن را دارم تا رشد کنم! خدایا سپاس که مرا به آن باور رساندی تا زندگی را نه با شادی و رنج که با وسعت تجربه هایش قضاوت کنم! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 1:27 توسط گواه
|
|
||
|
|
|
|
|
خوابم نمی برد .فردا یک دنیا کار دارم و هنوز نشسته ام و به فردا ۴ صبح فکر می کنم که 11نفر به دار آویخته می شوند ۱۱ نفر که میانشان ۳زن وجود دارد و 2 نفر که در نوجوانی دست به قتل زده اند .و به طناب فکر می کنم و به مرگ .به اینکه چه شکلی است و ۲ ساعت دیگر چه رویاهایی را پر پر می کند .و اینکه چقدر این تجربه تلخ پرپر شدن رویا از من دور است چقدر نزدیک .به اندازه یک خشم یک حس کور انتقام به اندازه یک آن رها کردن نفس (که چه بسیار ممکن است)و به پدر و مادر هایی می اندیشم که تسکین داغ دل خود رادر داغ دل دیگری می جویند و اینکه آیا حق دارند یا نه؟و اینکه اگر جای آنها بودم چه می کردم با بانی پرپر شدن رویاهای جگرگوشه ام.(بماند که سر شب وصیت کردم قاتلم را ببخشند و رها کنند !) . و بیش از آن به تمام آنانی می اندیشم که در قرنطینه از گناهان دوران جنینی خود هم پشیمان می شوند و نفسشان تنگ می شود و قلبشان تندتند می زند فریادمی زنند و به دیوار می کوبندو ناسزا می گویند به زمین و زمان و به خودشان و هیچ کس نمی تواند به آنان راهی نشان دهد برای رهایی برای جبران.چرا که مرگ ساعتی بعد می آیدو هیچ جبرانی در کار نیست اگر رحمی در دل داغدیده ای نجوشد و یک فرصت دوباره برای جبران... و دوستی می گفت سخت می گیری زندگی همین است و تازه مگر فقط همین ها هستند که معروف شده اندو تو می دانی؟!من می گویم دانستن رنج دارد و من انسانم و اگر هیچ نتوانم کرد برای فرصت سوخته آنانی که نمی دانم لااقل می توانم رنج برم و دل آشوب شوم و دعا کنم برای آنانی که می دانم. که اگر این هم نکنم ا ن س ا ن بودنم محل تردید است. خدا دل اینان و آنانی را شاد کند که چون من به دعا بسنده نمی کنند و می کوشندو ما را هم از خبرهای خوب مطلع می کنند .خبر فرصتی دوباره! خدا رحمت کند پدربزرگم را ورد زبانش بود :"لذتی که در عفو هست در انتقام نیست" خدا کند یادم بماند. خدا کند مهربان تر شویم و خدا کند هیچ رویایی پرپر نشود. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 2:6 توسط گواه
|
|
||
|
|
|
|
|
آرزو می کنم آرزو می کنم : تا سال آینده هفته محیط زیست دیگر کسی خاموش کردن لامپ های اضافه را توهین به مهمان نداند خساست نداند ژست نداند . آرزو می کنم آرزو می کنم: یادمان نرود قبل از روشن کردن یک خره ی انرژی بیندیشیم که چقدر به آن نیاز داریم .به قیمت گرم کردن کره زمین؟به قیمت آب شدن یخ های قطب؟به قیمت افزایش فاصله کوه های یخ؟به قیمت غرق شدن خرس های قطبی؟ آروز می کنم و یک لامپ اضافه را فوت می کنم!
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 19:35 توسط گواه
|
||
|
|
|
|
|
برخی می گویند هیچ چیز عالم به خودی خود زشت نیست بد نیست نفرت انگیز نیست .این ذهن ماست که چیزی را بد -زشت- نفرت انگیز می پندارد.شاید آری شاید هم نه.نمی دانم.اما اکنون ساعت ۲ بامداد شنبه ۱۱ اردی بهشت ۱۳۸۷ می دانم که هر چه مثلث زرد است زشت است .هر چه مثلث زرد با حاشیه مشکی و علامت ! داخل زردی تهوع آورش مثل زردآب در کاسه مستراح. مثلث زرد یعنی :تو فاقد قوه تشخیصی -تو نمی فهمی-تو بی شعوری -به ادبیات خودشان:تو خری!(هر چند معتقدم خرها بسیار هم فکورند ایراد از گوینده است!) به خدا قسم من نه ملحدم نه منافق نه بیگانه و نه مزدور.من یک ایرانیم یک محقق یک کوفت یک زهرمار یک شهروند اصلا یک رعیت.به خدا برای رسیدن (و به زعمی حفظ!و شاید هم حذف؟)کشور به "مقام اول علم و تکنولوژی... منطقه در ۲۰ سال آینده "باید بدانم دیگران چه می گویند.باید تحقیق کنم.باید بخوانم .باید بدانم؟(اصلا باید بدانم؟) من حق دارم این مثلث کوفتی را یک صفحه درمیان رویت نکنم.حق دارم برای یک سرچ ۱ ساعته ۴ساعت معطل نشوم و چون گواهی رشد عقلیم صادر نشده مثل بچه های ۱۰ ساله که کد ماهواره را باز می کردند با احساس حماقت از "ماندن و کشیدن" و "خلایق هر چه لایق"به مدد فیلتر شکنهای چینی به مقصود برسم تا شاید خطی و پاراگرافی و باز برای هر لینک و هر ادامه مطلب... حق دارم پتک مجاز نبودن این صفحه بر سرم نخورد و همش فکر نکنم که اویی که این تشخیص را داده مگر مدرکش چیست و خونش چه رنگیست و گواهی شعور بیشترش را که و کی صادر نمود که من خواب بودم یا سرم تو کتاب بود و می جنگیدم یا می دویدم یا جهاد می کردم یا اصلاح می کردم یا مشارکت می کردم یا خر بودم ... پوزش می طلبم که بعد خاموشی بیدار ماندم و مسواک هم نزدم و احیانا تشکم را هم خیس می کنم. زیاده جسارت کردم .لحنم را عفو بفرمائید و شما را خدا به جای مثلث زرداب همان صفحه قدیمی : The page cannot be displayedمرحمت فرمائید تا فکر کنیم مشکل از مدیر و سرور و هاست و... است و فخر آزادیمان را به دانشگاههای دشمن ! بدهیم. بنده خدمتگزار کمترین لازم الکفیل گواه برای امضا بیانیه وبلاگ نویسان در اعتراض به موج اخیر فیلترینگ بوی خاک را ببینید بوي خاك فيلتر شد.آدرس جديد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387ساعت 2:39 توسط گواه
|
|
||